ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خیلی دلم می خواد زیباترین و بهترین کلمات و جمله ها  رو برات اینجا بنویسم اونقدر که بتونه احساس واقعی من رو بهت نشون بده اما خودت می دونی که من عادت دارم ساده حرف بزنم پس ساده می نویسم که " دوستت دارم" ...


 
مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه .
جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .
احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز .
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند......................

(نوشته نادر ابراهیمی)


 
 
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند.....


 
تقدیم به آناهیتا... به یاد تمام لحظات زیبا!
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن  به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنبم
با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی  دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم :امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم  می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم  می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.
می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عذا بدانیم. با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم   می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا.  ووقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم
با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم  کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم....


 
برای خودم متاسفم!
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چقدر بده که آدم احساس شکست کنه! امروز از ته دل برای خودم متاسف شدم!

خوبه نترکم......


 
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 نگرانتم... چی شدم نمی دونم... شاید هم دلتنگم ... آره دلم برات تنگ شده.... هر چند تو از من متنفری!!!


 
 
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چرا باید با کسی نسبت فامیلی داشته باشید تا دوستش داشته باشید؟ که دور نیاندازیدش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی چاره اونایی که هیچکی رو ندارن....


 
 
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

می گم این اینترنت فضای خوبی هست برای گفتن حرفهای نگفته برای اینکه آدم هر چی خواست بگه و یه عده باهاش همدیردی و یا مخالفت کنن بدون اینکه بشناسنش. باورت نمیشه که این چند روز چقدر حالم بده باور نمی کنی که وقتی اسباباتو جمع می کنی چقدر حالم بد میشه هنوز هم نمی دونم که این جنگ چرا شروع شد منکه هنوزم همه حرفام تویی هرچی که می گم یه مثال یا یه خاطره از تو توش هست هر جا که می رم تعریف م کنم یه روز من و تو اوجا بودیم و چی کار کردیم... هنوز باور نمی کنم .... هنوز نمی فهمم چرا؟ یه روز گفتی تو توقع داری همه جا و همش با من باشی اما من دوستای دیگه هم دارم گفتم باشه هر چی تو بگی.. یه روز دیگه گفی من و تو که همش سر کار باهمیم دلیل نداره اوقوات فراغت رو و روزهای تعطیل رو هم با هم بگذرونیم باز هم گفتم باشه.. یه روز دیگه گفتی من فلا ساعت تلفن دارم یا فلان ساعت فلان برنامه رو دارم ... گفتی من و تو که با هم این حرفا رو نداریم.. بازم گفتم باشه....یه روز دیگه گفتی من و تو با هم دوست نیستیم بازم گفتم باشه... یه روزایی جلوی همه بهم اشکال گرفتی ... باهام دعوا کردی... قهر کردی... باز هم گفتم باشه ما با هم دوستیم ... چکار کردم .. هر بار باز هم اومدم طرفت... باز هم حرف زدم باز هم ادامه دادم ... گفتم آدما توی دوستی که کوچیک نمی شن.. گفتن مریم تحت تاثیرتوئه گفتم بذار بگن... هر کی اومد بین من و تو هر حرفی بزنه گفتم تو رو خدا دخالت نکنین ما با هم دوستیم طاقت دوری هم رو هم نداریم... همه چی حل میشه... توی ای مدت فقط از یه نفر خواستم پا درمیونی کنه.. خواستم ما رو آشتی بده... شاید این کار رو کرد نمی دونم؟ خلاصه اینکه من مهربونی تو رو دیدم .. من خیلی از بهترین ساعتهای عمرم رو با تو گذروندم... تنهاییام رو هم همینطور.. هزار بار بهت گفتم بیا با هم حرف بزنیم حاضر نشدی!!! نمی دونم چرا؟ آها یادم نبود چون از شنیدن صدام چون از دیدنم متنفری.. اما آخه چرا؟ چرا شرایط منو درک نکردی؟ تو اگه جای من بودی اگه بابت اشتباهای همه توبیخ می شدی ازشون نمی خواستی اشتباه نکنند؟ یعنی این موجود پر عیب سالها دوست تو بود؟ ( الان توی دلت می گی متاسفانه) نمی دونم را تو رو دیگه نمی شناسم.. هیچ اثری از دوست قدیمی من نیست... همش فکر می کنم نگام نمی کنی چون اگه نگام کنی نگاه مهربونت نمی تونه منودوست نداشته باشه .. باهام حرف نمی زنی چون ممکنه که همه چیز حل شه اما تو می خوای که عصبانی بمونی... الان هم باز به طرز احمقانه ای سکوت کردم... از عید تا حالا می خواستم بیام خونتون گفتم اونجا مجبور می شی باهام حرف بزنی... با هم حرف می زنیم دعوا میکنیم حتی گریه می کنیم و همه چیز حل می شه اما ترسیدم. رسیدم که نکنه تو دلخور شی.. اول گفتم مینا مریضه من بیام اعصاب همه رو تو خونتون خورد کنم که چی؟ همه این روزا فکر کردم که تو هم منتظری که من باهات حرف بزنم اما نزدم چرا؟ چون فکر می کردم که نکنه حرف بزنم و تو داد بزنی بعد آبروی هر دو مون بیشتر از این بره... آخه تو تازگیها یادت رفته که خودت هم گاهی داد می زنی.. خلاصه اینکه تقریبا دیونه شدم.... کاش می دونستی که توی دل من دلخوری و ناراحتی از تو جا نمی گیره... آخه با من قهری تحمل منو نداری چه ربطی به کارت داره؟ هیچ وقت به نبودن تو فکر نکردم همیشه دلم می خواست که اگه یه روزی یه وقتی خواستی از اینجا بری دلیل خوبی داشته باشه نه دلخوری و قهر با من؟ می دونی چرا سکوت می کنم ؟ که تو چیزی جلوی بقیه نگی.. دلم می خود بگم نرو ... اما همیشه هر چی تو گفتی گفتم باشه.. اگه یه وقتی هم نه گفتم که اینجوری شده بهت بر خورده ! عیب نداره که بهت بر بخوره باز هم می گم بمون! نرو ........ 


 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:من کور هستم لطفا کمک کنید.

روز نامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت .

نگاهی به او انداخت.

فقط چند سکه داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت.و خواست او اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که چه روی آن نوشته است؟؟؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

و لبخندی زد و به راه افتاد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

(((امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم ..!!! )))


 
 
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
چقدر امشب دلم گرفته....
 
← صفحه بعد